تبلیغات
 تورامن چشم درراهمــ ــــ ـــ ــ ـ
لینک های وب

♥ طرح ختم قران کریم ♥

[تصویر: klgjyg.gif]





تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 06:40 ق.ظ | نویسنده : ♥سه تا مدیر گل♥ | عضوشدن در طرح

جایگاه زن ایرانی از دید رهبری



تاریخ : چهارشنبه 18 تیر 1393 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

!!!

شما به این چی میگین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!



حالا این داستان رو داشته باشین!!!
اینکه ربطش با این عکس چیه، به عهده ی خودتون!!


 بودا و زن هرزه
بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.»
بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده.»
كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن.»
كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.  بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»




تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

آنگاه کهـ ـ ـ ـ



آنگاه که غرور کسی را له می کنیـ ـ ـ ـ
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنیـ ـ ـ ـ
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنیـ ـ ـ ـ
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاریـ ـ ـ ـ
آنگاه که حتی گوشت را می گیری که صدای خرد شدن غرورش را نشنویـ ـ ـ ـ
آنگاه که خدارامیبینی و بنده ی خدارا نادیده می گیریـ ـ ـ ـ
می خواهم بدانم دستهایت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنیـ ـ ـ ـ؟!!!!
به سوی کدام قبله نماز می گذاریِـ ـ ـ ـ؟!!!!

ـ ـ ـ ـطریقت به جز خدمت خلق نیستـ ـ ـ ـبه تسبیح و سجاده و دلق نیستـ ـ ـ ـ



تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

به نظر شما این طفل معصوم کیست؟



تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:16 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

خودتون قضاوت کنین...



آخه چقدر یک انسان می تونه کوته فکر باشه که اینطوری برخورد کنه....
خودشون دارن می بینناااااااااااااا
خودشون مثلا توی ایران زندگی می کنن...
راستی می دونستین انگلیسی ها خودشون به شبکه ی بی بی سی اعتماد ندارن!
حالا هی چوبشو بزنین به سینه تون ببینیم به کوجا می رسین!!!!!



تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

ماه نزول قرآن آمده....




ماه نزول قرآن آمده استــــ


تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

نماز اول وقت



تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

ما همه سربازتیم آقا

افسران - به عشق سید علی

تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1393 | 04:12 ب.ظ | نویسنده : سلما | نظرات

رابطه ی بین حنانه و شیراز!!!!!!

بسم الله...
سلام رفقا!!!
:hamdel:
امروز می خوام بازم براتون خاطره بگم....
:loool:
به نظر شما من وشیراز چه رابطه ای می تونیم باهمدیگه داشته باشیم؟!!!!!:paridan:
به این خاطره توجه کنین و متوجه بشین!!!!!
:abroo:
یه روز مارو برده بودن به یه پاساژواسه خرید...:Black (9):
یکی از بچه هایه مانتو واس مامانش پسندید...
رفتیم تو که بخریمش...
من که شروع کردم به حرف زدن...پس از پایان جملاتم فروشنده بهم گفت:خانوم شما شیرازی هستین؟
:Black (5):
منم برگشتم گفتم:عهههه از کجا فهمیدی؟:Black (15):



آقاهه:از لهجه تون!!!
:Graphic (19):
من:ینی واقعا لهجه ی من شبیه شیرازی هاس؟
آقاهه:البته شما خیلی مث اونا حرف می زنین!!!!
من:نخیر قربان ما از تبریز اومدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هیچی دیگه طرف ضایع شد رفت!!!!
:Black (11):!
نتیجه:من لهجه ام شبیه شیرازی هاس یا لهجه ی شیرازی ها شبیه منه!!!!!!؟؟؟؟؟!!!!
شایدم آقاهه دچار تداخل شهری شده بوده!!!!بعیدنیس!!!


برچسب ها: حنانه، شیراز، فالوده ی شیرازی، خاطره، مشهد، مغازه، فروشگاه،

تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

کتاب خونه ی چین




تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

بزرگ شدن...



پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند:چقدر تشنه بودم

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است...

برچسب ها: پسر، پدر، بزرگ، کوچک، یخچال، آب، غذا،

تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

یه خاطره ی دیگه از مشهد

بسم الله...
سلام رفقا...
امروزم می خوام یه خاطره ی دیگه از مشهد براتون بنویسم....
مستقیم میریم سر اصل مطلب!
جونم براتون بگه که...
:fekr:
ما رو یه روز بردنمون دارالهدایه که برنامه های مختلف مذهبی و آموزشی داره...
:pir:
واس ماهم یه سخنرانی و یه مداحی توپ اجرا کردن!(خدایی دمشون گرم خیلی عالی بود)
:moj:
خلاصه حول و حوش ساعت چهار رفته بودیم اونجاوتا نماز مغرب هم اونجا بودیم...:Black (10):

مارو بردنمون صحن انقلاب که بتونیم نق
اره هارو ببینیم و نمازمون رو هم اونجا بخونیم...:Doaa:
ولی من و فرزانه و چن تا از بچه ها قبل از اینکه نقاره هارو بزنن پاشدیم رفتیم واس وضو...:khoshgel:
ما دیگه می گفتیم می ریم زود برمی گردیم می رسیم به نقاره زنی هاولی...
انگار همه چی دست در دست هم داده بودن و اتحاد جماهیری تشکیل داده بودن که ما نرسیم به نقاره ها!!!!
:hey:
حالا ببین چی شد...
:geryeh:.
رفتیم وضو خونه ی بست شیخ بهایی اونجا فرزانه خانوم روسری بازیش گل کردو ماهم وضو بازی مون شکوفا شدو یه عالمه وقتمون تلفید!!!:shookhi:!
بعدش به زور جوراب هامون رو پامون کردیم وبا یه وضع وحشتنوک از اونجا خروج کردیم!:farar:
بعدش رفتیم به طرف صح
ن انقلاب و دیدیم که اییییییییییییییی وای...درهارو بستن!!!!!:ghati:
حال چه باید کرد؟
؟؟؟؟:badbakht:

الف)خواهش کردن از
خادم:آقا توروخدا ما معلممون عصبانیه دعوامون می کنه ها اگه دیر کنیم می کشتمون!همین یه دفعه همین یه دفعه رو ببخشید دیگه تکرار نمی شه!!!!!بذارین بریم تو خوااااااااااااااااااهش می کنیم!!!!!:please:
ب)دویدن در زیرزمین:ههه ههه ههه ههه(اینا صدای نفس نفس زدن ماس م
ثلا!):Graphic (38):
ج)همه ی موارد:!!!:
ماهم گزینه ی جیم ر
و انتخاب کردیم ووقتی دیدیم این خادمه گوشش بدهکار نیس دوان دوان مسیر زیر زمین رو پیش گرفتیم.:khandeh!:..
حالا بدو کی ندو.................:ghaza:.
پدرصاحابمون دراومدینی!
:dar:
خلاصه ماهمینطور داشتیم توی زیر زمین بدو بدو می کردیم که بالاخره رسیدیم به پله برقی (همون جایی که می خورد به صحن انقلاب)ولی..:geristan:.
مشکل این بود که یه خانومه با بچه اش جلومون رو سد کرده بودن..
:madar:.
نمی دونم داشتن استخاره می کردن...دس دس می کردن...حرف می زدن...چی کار می کردن اونجاااااا!!!!:Gig:
ماهم سرعت زیاد و بدو بدو داریم میریم و...
 شتلق!!!!
:aatash:
خوردم به خانومه....
بعدش برگشتم می گم :خانوم آخه اینجا جای واستادنه!!!!!!
برگشته نمی دونم چی چی گفته که فرزانه متوجه شده اونا عربن!!!!!!!!!
فرزانه بهم می گه دختر اونا عربنااا!!!
:_loool:
منم می گم:هیییییی واییییییییی!ببخشین خانوم من واقعا متاسفم نمی دونستم شما عربین...
:ghalb:.
وهمینطور بلبل زبونی کردم تا اینکه پله برقی به انتها رسید ومن همچنان درحال بلبل زبونی بودم....:parandeh:
تازه از پله برقی تموم شده بودیم رفته بودیم من باز می گفتم:خسته نباشین ببخشین معذرت می خوام موفق باشین....!!!!!
:tashvigh:!!!

تازه به خودم اومدم دیدم فرزانه دستمو گرفته عین مامانایی که بچه هاشونا می کِشن اونم منو می کِشه و هی داره غر می زنه می گه:دختر بسه دیگه اونا که حالیشون نیس چی داری می گی!!!تازه اگر هم حالیشون بود دیگه تموم شد پله برقی رو گذشتیم رف!!!!!!!!:ninii:
منم برگشتم می گم:عهههههههه چه جالب!!!!
وبعدش متوجه شدم نقاره هارو خوندن تموم کردن و ما متاسفانه نرسیدیم به نقاره ها!!!!!
:ajab!:
هیچی دیگه حسابی غصه خوردیم!!!!!
:cry:

تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 | 01:14 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

فقط یه سوال...


آیا کسی مرا در این وب می شناسد؟؟؟



تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 11:29 ب.ظ | نویسنده : سلما | نظرات

به غذایمان بنگریم...




توی این ماه مبارک و عزیز....
هممون تلاش می کنیم و جلوی خودمون رو می گیریم که چیزی نخوریم...
بعد افطار هم باید چیزی بخوریم که حلال باشه...
باهرچیزی نمی شه افطار کرد...
حالا که اینقدر به فکر غذای جسممون هستیم...
یکمی هم به فکر غذای روحمون باشیم...
یکمی فقط...



تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

یادی از مادرها...



یک مادر میتواند 20 فرزند را نگهداری کند ..

اما 20 فرزند نمی توانند یک مادر را نگهداری کنند ..

جای مادر در خانه هست نه خانه سالمندان!!

بیاین این ماه رمضونیه دل مادراتونا شادکنین...

بهونه نیارین...

می شه اونا رو آورد خونه....

حتی باوجود هزارویک کار و مشغله....





یادی از پدرها...


تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 21 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز