تبلیغات
 تورامن چشم درراهمــ ــــ ـــ ــ ـ
لینک های وب

♥ طرح ختم قران کریم ♥

[تصویر: klgjyg.gif]





تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 07:40 ق.ظ | نویسنده : ♥سه تا مدیر گل♥ | عضوشدن در طرح

بخون می فهمی...

پیرو خواهر گلم حنانه جان وتشکر از اینکه من حقیرو برای نویسندگی انتخاب کردن می خوام یه مطلب تکان دهنده بذارم

حالا می پرسی چیه

خوب حالا عجله نکن روزه دارعزیز صبر کن

حالا بهم بگو وقتی بهت می گن دریا یا اقیانوس یاد چی می افتی؟؟؟

یاد موج یا صخره؟

یا لابد یاد جزرومد؟

یا شایدم یاد کشتی وموج سواری وشنا؟

حالا بگذریم

خوب تویی که بیننده ای خوبی ولی عرض من یه چیز دیگس!!!

می دونستی اقیانوس آرام خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بزرگه؟؟؟

پس آرام باش تا بزرگ باشی!!!

فقط همین ولی خیلی چیزا توش هست اگه دقت کنی می فهمی.



تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : سلما | نظرات

خدایا...


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

خدایا!
من دلم قرصه!
كسی غیر از تو با من نیست...
خیالت از زمین راحت، كه حتی روز روشن نیست...
كسی اینجا نمیبینه، كه دنیا زیر چشماته , یه عمره یادمون رفته، زمین دار مكافاته
فراموشم شده گاهی، كه این پایین چه ها كردم كه روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه كم با من مدارا كن ,شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جا كن...



تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

ماه رمضان


با روی سیاه آمدم میبخشی؟
با ناله و آه آمدم میبخشی؟
گفتی رمضان است تو را میبخشم
من اول ماه آمدم میبخشی ؟
دلنوشت:شاید این رمضان فرصت آخر باشدشاید آخرین جوشن کبیر...آخرین الهی العفو...آخرین شب های قدر...آخرین سحر...


تاریخ : چهارشنبه 11 تیر 1393 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

نویسنده ی جدید

بسم الله...
سلام رفقا...
ما تصمیم گرفتیم که یه نویسنده ی جدید رو به وبلاگمون وارد کنیم...
ایشون خودشون خبر ندارن که قراره نویسنده ی ما بشن...
وما ایشون رو در عمل انجام شده قرار می دیم...
به طور کاملا مخفیانه و پنهانی....
خدا کمکشون کنه...


در نتیجه از همین جا به محضر شریفشون خیر مقدم عرض می کنیم...................

امیدواریم دعوت ما رو بپذیرند...


تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : ♥سه تا مدیر گل♥ | نظرات

با مشت بزنشون!!!!!!

بسم الله...

سلام به همه ی دوستای خوفم!!!! 

 خب رفقا امروز می خوام یه خاطره ی دیگه از مشهد براتون بنویسم....

 قضیه از این قراربود که ما با چن تا از دوستان تصمیم گرفتیم که وارد دریایی خروشان و طوفان زده به نام دریای زائرهای امام رضا(ع) بشیم!!!!

 زائرهایی که جلوی حرم آقا امام رضا(ع) _البته بعضیاشون_ ازخود بی خود می شن و متاسفانه سعی می کنن بازورمشت و لگد  زیارت کنن....

 البته من شنیدم قسمت آقایون به وحشتناکی قسمت خانوما نیس....یعنی آقایون دراین مورد بسیار بسیار نادر از خودشون نظم نشون می دن!!!!

 خب بگذریم...داشتم می گفتم...

 ما روسری هامون رو سفت کردیم...(عین دسته ی گل) 

 چادر هامون رو بستیم دور گردنمون...(البته من نبستم چون مال من چادر ملی بود!!!!!!)(عین یه پروانه ی آماده ی پرواز)

دست در دست هم دادیم...(عین چن تا فرشته ی خوب)  

 دستامونا بالا گرفتیم...

 و با عزم جزم شده وارد اون دریا شدیم!!!!!

 که یهو....

 یه نفر از پشت منو هل داد به طرف خانومی که جلوی من بود وداشت برمی گشت...

 من نتونستم خودمو جمع کنم و محکم به اون خانومه اصابت کردم...

 اونم فک کرد من دارم هل می دم که برم جلو...

 بهم گفت:خانوم چرا هل می دی مگه نمی بینی داریم برمی گردیم؟!!!!!

 منم گفتم:ببخشید خانوم من معذرت می خوام ولی من هل ندادم از پشت دارن هلم می دن!!!!

 خانومه گفت:خب نذار هلت بدن با مشت بزنشون!!!!!  

 منم در اوج تعجب با صدای بلند و رسا بهش گفتم:خانوم یعنی چی؟شما انتظار دارین من زائرهای امام رضا (ع)رو بزنم!!!!اونم بامشت...یعنی وااااقعا می خواین بزنمشون!!!!فک می کنین امام رضا راضی باشه؟!!!!

 خانومه خیلی خجالت کشید....

 خدا از سر تقصیرات هممون بگذره!!!    

 خب دوستان فک کنم منظورم رو متوجه شده باشین...

 وقتی می ریم مهمونی نباید مهمون های صاحب خونه رو اذیت کنیم...فقط به خاطر اینکه یکم به صاحب خونه نزدیکتربشیم....والا صاحب خونه راضی نیست... 

 اگه بخواین حتما دستتون به ضریح امام برسه بهتره هل ندین که امام رضا(ع)خودش دستتونا بگیره وکمکتون کنه که دستتون برسه وگرنه بازور و مشت ولگدواینجور چیزا نمی شه امام رضا رو راضی کرد...  

 ازما گفتن بود!!!



تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

سیریش

بسم الله...
سلام دوستان امروز می خوام یکی دیگه از خاطرات مشهدمون رو براتون بنویسم!
بی مقدمه می رم سر اصل مطلب...
ما رو یه روز بردن بازار بزرگ مرکزی...
اونجا داشتیم دنبال یه انگشتر می گشتیم برای داداش یکی از بچه ها...
من و فرزانه و چن تا از رفقا وارد یه مغازه شدیم که از این جور چیزا می فروخت...ولی ای کاش وارد نمی شدیم!!!!
آقا چشمتون روز بد نبینه!!!!!!
همین که شروع کردیم به نگاه کردن به وسایل که ببینیم خوشمون میاد یا نه یکهو  فک فروشنده شروع کرد به جنبیدن...
حالا نجنب کی بجنب!!!!!  
وززززززززززززوزوز وز وز وز وز هی حرف زد هی حرف زد.....


آقاهه:   سلام خوش اومدین بفرمایین...ما انگشتر و گردنبد و انواع بدلیجات رو داریم.... بعلاوه ی اسباب بازی و عطر... بفرمایین...
ما:         آقا انگشتر مردونه چی دارین؟
آقاهه:   اینا هستن تازه ما انگشتر زنونه هم داریم.......دستبندم داریم......عطرم داریم....عطرای اعلا....
ما:         ما انگشتر می خوایم فقط!
آقاهه:   می دونم ولی ما عروسک هم داریم.... گیره ی روسری هم داریم....کلیپس سرهم داریم....تل هم داریم....
ما:         آقا ما فقطـــــ..........
آقاهه:   می دونم ....ولی ما خیلی چیزا داریم.... بفرمایین این نمونه از عطر رو بو بفرمایین... می بینین اعلای درجه یکه....
ما:         آقاما.......
آقاهه:  اینم داریم...ازاوناهم داریم....فلانم داریم...بهمانم داریم.... هرچی بخواین داریم...
ما(ته دلمون):    آقا ما فقط انگشتر می خوایم به خدا!!!!!


مگه بشه از دست این فروشنده خلاص شد!!!!!!!
آخرش من یه عطر ارزون خریدم و دررفتیم و دیگه دوروبر اون مغازه نپلکیدیم!!!!!


تاریخ : یکشنبه 1 تیر 1393 | 03:26 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

☺میس دی☺☻میس نایت☻

بسم الله...
خب همونطور که قول داده بودم قرار شد خاطراتمون از مسافرت رو براتون بنویسم...من سعی می کنم خاطراتمونو خیلی کوتاه بنویسم که چشاتون اذیت نشه!!!!!
البته ما خاطرات زیای داریم که خیلی هم جالبن پس کم کمک همشونا می ذاریم تا بخونین و فیض ببرین...یکی از همین خاطرات جالب مربوط می شه به قضیه ی میس دی و میس نایت!لابد می پرسین چه قضیه ای...خب براتون می گم...جونم براتون بگه که...
یه روز صبح که  من و فرزانه جلوی آینه داشتیم آماده می شدیم بریم حرم...
فرزانه:واااای حنانه ببین من سرتا پا سیاه پوشیدم...Arabic Veil
حنانه: عهههه چه جالب!
فرزانه:توهم که سرتاپا سفید پوشیدی!.
حنانه:عههههههه چه جالب!!!!
فرزانه:دقت کردی بعضیا نام کاربری شون رو می ذارنmiss night یا مثلاmiss day؟
حنانه:آره خیلی اسمای قشنگ و رومانتیکی هستن!
فرزانه:آره خب منم الان شدم همون میس نایته توهم شدی میس دیه !
حنانه:عههههه چه جالب!


بعله و اینطوری شد که من شدم MISS DAY و فرزانه شد MISS NIGHT ...
البته نکته اینجاس که هر میس نایتی به سفیدی مانتوی تابستونیش و هر میس دیی به سیاهی چادرایرونیش احتیاج داره! که این موضوع یک امر کاملا واضح و مبرهنیه!!!!!
پ.ن: این موضوع رو فرزانه کشف کرد ومن فقط نقش گوینده ی این جمله رو ایفا میکردم:عهههه چه جالب!!!


تاریخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 03:07 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

اطلاع ثانوی

بسم الله...
سلام به همه ی دوستای گلم...
این پست همون اطلاع ثانویه که قراربود بدیم که شما متوجه پایان یافتن تعطیلات وبلاگی مون بشین...
بنده طبق فتوای برخی از دوستان(فرزانه)ملزم به پست گذاری شدم...
به طوری که گفته شده درصورت عدم پست گذاری بنده ملرم به پرداخت قرامت و کفاره می شم ...
وحتی ممکنه حدم بزنن !!!!! یعنی شما فقط عمق فاجعه رو با ستون فقراتتون لمس کنین!!!!!!!!
فقط مشکل اینجاس که من به اندازه ی کافی از فرزانه نمی ترسم!!!!!!!
درنتیجه ممکنه یه سری مشکلات پیش بیاد!
پس پیش پیش ازهمتون عذرخواهی به عمل میارم!
ولی خب ان شاالله به راه راست منحرف بشم و عین یه وبلاگ نویس خوب پست بذارم!

خب حالا گذشته از این حرفا من و فرزانه باهم دیگه رفتیم مشهدو حسابی هم بهمون خوش گذشت!!! سوغاتی هم اووووووووه تا دلتون بخواد...اینم لیست سوغاتی هامون:
1.پست های بروز تر
2.دعا برای همتون
3.نمازبرای همه ی ملتمسین دعا
4.همینا بستونه!
5.مگه نگفتم همینا بستونه!
6.وااااا مردم چه توقعاتی دارن به خدا!!!! ایششششششش

خب پس منتظر پست بعدی حنانه جونتون باشین چون ان شاالله قراره درمورد مسافرتمون بنویسم!

تاریخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

تا اطلاعات ثانوی،تعطیــــــــــل شد!!

ســــــــلامممم

خب تموم شدن Reading a Book به همه دانش آموزای سخت کوش تبریک میگم!

دو تا خبر دارم!!!

یکی خـــــوب(در حد بنز) و یکی (نسبتا) بد...

خب به انتخاب خودم اول اونی که نسبتا(!) بد هست رو میگم...

بـــــــــــنده اعتصــــــــاب کردم!!! چرا؟؟؟

خب معلومه...!

این وبلاگ، توسط دوست جونم که خیلــــــــــــی دوسش دارم و من اداره میشه...Arabic Veil

و وقتی اون نمیادو پست نمیذاره، وبلاگ اصا صفا نداره...

حتی همسنگرای عزیز خودتون هم شاهدید که با نبود حــــــــــنانه جونی، نیمه دیگه وبلاگ  کامل نیستو...

امام زمان جونم ازت میخوام مشکلات رو از سر راهمون برداری تا ما دوتایی دست در دست هم گوشه ای کار های فرهنگی دوستان رو بگیریم و با این سلاح تو این جنگ نرم از اعتقاداتمون دفاع کنیم.

خب دیگه پس الان همه متوجه شدید که دیگه این وبلاگ آپ نمیشه تا حنانه جونی هم بیاد...

خــــــــــــــــــــب حالااا خبر خووووووب ...

بالاخره بعد کلی التماس و انتظار، آقام امام رضــــــا(ع) ما رو طلبید و مـــــــــــا جمعـــــــــــــــه عازمــــــــــــــــ مشــــــــهد مقدس هستیم و میریم پابوسش... هر دومونGemini

دوستان اگه بدی خوبی دیدید از ما ب خاطر دل پاک و آسمونیتون حلالمون کنید...بالاخره ممکنه آدم ندونسته هم

دل یک سری ها رو بشکونه... (خـــــــــدایی نکردهـ)

با یه سری هایی تلخ حرف زده باشه...(بی علت موجه!)

و کلا حلالمـــــــــــــون کنیـــــــــــــد....

همه ی شما با معرفتا رو حتما حتما جلو ضریح آقا، ب یاد میاریم و ازش میخوایم به مراد دلتون برسونه...

براتــــــــون خوبی رو آرزو میکنیم نه خوشی رو!!... چون خوشی چیزیه که خودتون میخواید ولی خوبی چیزیه که خدا دوست داره...

سلامت و شاد باشید

البته میامو به کامنتا و نظراتتون و دعوت هاتون سر میزنم ان شاءالله (بعد که برگشتیم!) ولی ایشالله با حنانه هر دومون بیایم...

خب دیگه سرتونو به درد آوردم و معذرت میخوام که اوقاتتون رو گرفتم... یازهرا

                         



 



تاریخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

هی داداش...(البته خواهرا هم مخاطب هستنا☺)



تاریخ : یکشنبه 18 خرداد 1393 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

یا صاحب الزمان...



تاریخ : جمعه 16 خرداد 1393 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

دنیای امروز...









تاریخ : جمعه 16 خرداد 1393 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

بدها...خوب ها...خوبترین ها

این عکس، رو تخته سیاه دبیرستان خودمون کشیده شده!



تاریخ : جمعه 16 خرداد 1393 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♥سه تا مدیر گل♥ | نظرات

اعمال ماه مبارک شعبان



تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

دختر = بدبختی!!

روی صحبت من با کسیه که اینو طراحی کرده؟؟
آخه من نمیدونم تو چه فکری کردی همچین کاری کردی؟؟
یعنی انیشتین جلوت زانو میزنه با این استدلال و فرمولات!!!

متأسفم واسه طرز تفکــــــــــــــــرت!!
پس تا تو دنیا هستیو دخترای گل گلاب هستن، بدبختــــــــــــــــــــــــــی!!

خوشحالم که همچین حسیرو توی بدبخـــ!!ـــت داری!!




تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 | 10:12 ق.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 21 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز