تبلیغات
 تورامن چشم درراهمــ ــــ ـــ ــ ـ - مطالب تیر 1392
لینک های وب

آزمونـ اخلاصـ




روزه آزمون اخلاص


قال امیرالمومنین علیه السلام:

فرض الله ... الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق

امام على علیه السلام فرمود:

خداوند روزه را واجب كرد تا به وسیله آن اخلاص خلق را بیازماید.

نهج البلاغه، حكمت 252






طبقه بندی: پیام کوتاه، ایام به کام، متحرک افکار، تصویرستان،

تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1392 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

محض خنده

خیلی پیش اومد خودمو به سرماخوردگی زدم که مدرسه نرم … اما من هنوز موندم اون دکتری که منو معاینه می کرد و می گفت: مریضی و چند جور قرص و دوا می نوشت تا خوب بشم، مدرکشو از کجا گرفته بود!

 - معلوم نیست این درس عبرت چند واحده، لامصب تموم نمیشه
 
- از کلید محترم «پ» در کیبورد می خواهیم یه جارو مشخص کنه واسه خودش و همیشه همونجا بمونه که تو هر کامپیوتری جاش عوض نشه
 
  
- وقتی پشت آیفون می پرسیه «کیه؟» ۹۵ درصد مردم میگن «باز کن»، ۵ درصد باقیمونده هم میگن «منم»
 
 
- خیلی دوست دارم یکی از استادام رو در حال خنده تو خیابون ببینم، برم پیشش بگم «چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم!»
 
- خوش به سعادت این نسل جدید که کلی سرگرمی دارن. والا سرگرمی نسل ما یه چرخ گوشت بود که دستمون رو می کردیم توش دستمون تا زانو قطع می شد! بعدش کانال پنج برنامه در شهر نشونمون می داد کلی حال می کردیم
 
- تو خیابون یه تصادف شده بود. همه جمع شده بودن. منم برای اینکه صحنه رو از نزدیک ببینم از اون ور داد زدم گفتم «برید کنار، برید کنار من پدرشم» وقتی که رسیدم دیدم اونی که تو خیابون افتاده الاغه!
 
- سال ها گذشت و گذشت و گذشت و ساندیس ها کماکان تولید شدند و تولیدکنندگان نوشتند از «اینجا» باز کنید و مردم همچنان از «آنجا» باز کردند!
  
- طرف شش ماهه دماغشو عمل کرده هنوز چسب میزنه! اینا همونان که برچسب تلویزیون و مایکروفر و پلاستیک صندلی ماشیناشون رو نمی کنن
 
- ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند. ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه. بچه مردم هم نشدیم ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن. قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم
 
- هیچ لذتی بالاتر از این نیست که یه تیکه از سرعتگیر کنده شده باشه و آدم بتونه دوتا چرخ ماشینشو از اونجا رد کنه
 
- غیرممکنه توی مدرسه های اینجا درس خونده باشی و این جمله رو نشنیده باشی: «ببینید همه تون صفر بشین، یه دوزاری از حقوق من کم نمی کنن، همه تون ۲۰ هم بشید یه دوزاری به حقوق من اضافه نمی کنن!»
   
- این یکی رو هیچ وقت نفهمیدم واسه چی یاد گرفتم. می خوام بدونم کسی هست «ب.م.م» و «ک.م.م» (ریاضی) در طول زندگیش به دردش خورده باشه؟
 
 - پیر شدم آخرش نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بود
 
  - این روزا آدم جرات نداره با یکی درد دل کنه. یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمی کنه
 
- از مزخرف ترین اتفاقات نصفه شبا، این صدای شکسته شدن قولنج وسایل خونه ست. مخصوصا تلویزیون و وسایل چوبی هی شبا قولنج شون می شکنه، آدم لوزالمعده اش میاد تو حلقش!
 
- ماکارونی عزیز
با سلام
لطفا از قیمه یاد بگیر. اونم مثل تو نارنجیه ولی دور دهنمونو به شعاع پنجاه سانت رنگ آمیزی نمی کنه!
  
- این آینه آسانسور معلوم نیست چه نیرویی توش نهفته که آدمو وادار به شکلک درآوردن می کنه




طبقه بندی: خنده دار، ایام به کام،

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

فرد روزه دار....

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 12:29 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

شاه کلید اصلی ارتباط با خدا

آیت الله بهجت (ره):

از ما، عمل چندانی نخواسته اند!

مهم تر از عمل کردن، "عمل نکردن" است!

تقوا یعنی "عمل گناه را مرتکب نشدن!

همه میپرسند چه کار کنیم؟

من میگویم: بگویید چه کار نکنیم؟

و پاسخ اینست:

گــــــــنــــــــــــاه نــــکــنــیــد.

شاه کلید اصلی رابطه با خدا " گــنــاه نــکــردن " است.





تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

اندکی تفکر...

hejab

روزگاری گلی زیبا و خوش عطر پشت یک دیوار بلند زندگی می کرد و همواره صدای رهگذران را می شنید که از انطرف دیوار در حال گذر بودندو می گفتند:”عجب عطر دلنشینی.یعنی این عطر از چه گلی بلند شده و تمام فضارا معطر کرده؟حتما گل زیبایی است!” او از آنجایی که همیشه دوست داشت دیگران را شیفته زیبایی خود کند  از اینکه پشت این دیوار بود احساس خوبی نداشت.روزی همان طور که در فکر بود چشمش به یک شکاف روی دیوار افتاد.باخوشحالی تصمیم گرفت از آن شکاف بیرون خزد تا همه ببینند که او  هم عطر خوبی دارد و هم بسیار زیباست.سرانجام موفق شد.

روزهای بعد که رهگذران  آمدند با دیدن گل بسیار رضایتمند شدند.هر یک به نوعی از زیبایی او بهره می جست .او را نوازش می کرد. از لطافت گلبرگهایش به وجد می آمد.روز ها برای این گل به همین منوال می گذشتند و او بسیار خوش،از این سرنوشت. غافل از اینکه لمس هر روزه ی این رهگذران پیری و پژمردگی را زودتر از موعدش برای او به ارمغان آورد.

بله.او پژمرده شد.رهگذران آمدند.برخی اظهار تأسف می کردند.برخی حتی از دیدن آن گل چندششان می شد. معلوم است. چون دیگر از آن زیبایی خبری نبود و گلبرگهای لطیف و خوشرنگ آن  جای خود را به گلبرگهایی بدرنگ و خشکیده داده بودند.

دیگر رنج و گریه و درد بی وفایی این رهگذران خودخواه،همنشین او بود.دیگر نمی خواست آنها را ببیند.پس تصمیم گرفت دوباره به جای اولش برگردد.آن زمان دیگر لحظات آخر عمرش بود.تصمیم گرفت نگذارد دانه کوچکش نیز مانند او خود را این چنین تباه کند.سفارش هایش را به فرزند کوچکش می کند و دیده از جهان فرو می بندد.

دانه نصیحت مادر را گوش می دهد و به همان پشت دیوار بودن بسنده می کند و این بار هم رهگذران باز مجذوب عطر این گل می شوند تا اینکه روزی رهگذری از پشت دیوار صاحب این عطر دل آگیز را مخاطب قرار می دهد و  می خواهد کاری کند تا زنده است بتواند از او و عطر دل انگیزش برخوردار باشد.

او بسیار باهوش بود.پس از اندکی  تفکر از رهگذر خواست اگر این اندازه طالب اوست پس همت کند و از دیوار بگذرد.این اولین رهگذری نبود که این درخواست را از او داشت.رهگذران قبلی هر چه سعی کردند نتوانستند از دیوار بلند عبور کنند.می دانید چرا ؟چون این دیوار آنقدر صاف بود که هیچکس به هیچ نحوی نمی توانست از این دیوار بالا رود .فقط یک راه

بگذریم.داشتیم راجع به رهگذر آخر می گفتیم.این رهگذر هم تمام سعیش را کرد.فایده ای نداشت.اما او نمی توانست از این گل دل بکند.دلش لرزید.اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد.اشک مملو از عشق بود.پای دیوار چکید.ناگهان دیوار از همانجا شکافت.چشمان رهگذر محو تماشای گل از دیوار گذشت. دیوار بسته شد.

 منبع: پیک دانشجو




طبقه بندی: متحرک افکار،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | اندکی تفکر

درخواست توفیق




بارالها! در این ایّام که قرآن را نازل فرموده‏ ای، نوری به قلبمان نازل فرما تا روشنی صبح همیشگی حقیقت را دریابیم و ما را در نماز، همچون کسانی قرار ده که مراتب شایسته آن را دریافته و ارکان و جوانب آن را نگه‏دارندگانند؛ آنان که جویای همسایگان و پویای هفت آسمانند. توفیقی عطا فرما تا به آن کس که از ما بریده، بپیوندیم.
بارالها! ما را به کرامتی که برای دوستانت وعده کرده‏ای، سزاوار گردان؛ که تو هر چه را اراده کنی، به‏ جا می‏آوری، یا رب العالمین.



طبقه بندی: پیام کوتاه، ایام به کام، تصویرستان، متحرک افکار،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

این معجزه"رمـ......♥.....ـضان" است.

تا کنون هیچ‏گاه در دل تابستان، این‏گونه بهار را حس کرده بودی؟

هیچ‏گاه در اوج گرما، خنکای آب حیات را در عمق وجودت یافته بودی؟

آیا در نهایت تشنگی، سیراب شدن از زلال‏ترین آب‏ها که نه؛ از کوثر بهشتی را تجربه کرده بودی؟

شاید تو نیز چون من، به ادراک این معجزه نرسیده بودی و این‏بار، با همه وجودت آن را لمس کردی.

این معجزه

"رمـ......♥.....ـضان"

است.



تاریخ : پنجشنبه 27 تیر 1392 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

امید به زندگی

                  داستان کوتاه و آموزنده امید به زندگی

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است .



طبقه بندی: متحرک افکار،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

فوتبال در بهشت

                 داستان کوتاه و جالب فوتبال در بهشت + (طنز)
 
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.

یک روز خسرو گفت:

«بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»

بهمن گفت:

«خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ….

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت:

مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته



طبقه بندی: خنده دار، ایام به کام،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

نیکی ها به ما باز می گردند!

                    داستان کوتاه و آموزنده نیکی ها به ما باز می گردند! 

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.مادر او هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ …..

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.



طبقه بندی: متحرک افکار،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

ماه باران...

چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت
حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است...
لب دریا برویم
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نترسیم ازخیس شدن ...

ماه رمضان ماه باران است و...

ماهمه منتظر بارانیم...
برخیزیم ...
دعایی زیبا...
برای آقا...
در شبها...
تا بیاید فردا...
نه ...حالا...
کنون منتظر بارانیم...

................ای خداااااااااااااا



تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

شهر رمضان...






التماس دعای حسابی داریم ازهمگی...
نماز روزتون قبول حق





تاریخ : دوشنبه 24 تیر 1392 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

راه شناسایی بیمارنی که نیاز به بستری شدن در تیمارستان را دارند

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى ، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه ؟

روان‌پزشک گفت :

ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى ، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالى کند .

من گفتم :                

آهان ! فهمیدم . آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است .

روان‌پزشک گفت :

نه ! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد شما می خواهید تختتان کنار پنجره باشد ؟

 

نتیجه گیری :

 

اول راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست .

 

دوم در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری ، هدفمان یادمان نرود .

 

در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی .




طبقه بندی: خنده دار، ایام به کام، متحرک افکار،

تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | نظرات

من روزه ام را از روی هوس نشکستم - داستان کوتاه از منصور حلاج

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم ...داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت ....جزامی ها داشتند ناهار می خوردند ...ناهار که چه ؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و و چیزهایی که تو اشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه : بفرما ناهار ! 

- مزاحم نیستم ؟        

- نه بفرمایید. 

حسین حلاج میشینه پای سفره ....یکی از جزامی ها رو بهش می گه : تو چه جوریه که از ما نمی ترسی ...دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند ...ولی تو الان.... 

حلاج میگه : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه . 

- پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟ 

- نشد امروز روزه بگیرم دیگه ... 

 

حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه می خوره ...درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند ... 

 

چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره .... 

 

موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش می زاره و می گه : خدایا روزه من را قبول کن .... 

یکی از دوستاش می گه : ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی 

حسین حلاج در جوابش می گه : اون خداست ...روزه ی من برای خداست ...اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ....دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟

 

 

گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،

نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم

 




طبقه بندی: متحرک افکار،

تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : فرزانه | پند تو!

سلام بر مهدی...سلام بر رمضان

تا ابا صالح هست زندگی باید کرد...


انتظارش انتظارم سیرکرد
آنکه می خواهد بیاید دیر کرد
تابه کی در انتظارش دیده بر در دوختن
آمدن ...
رفتن...
ندیدن...
سوختن...



واسه ی ظهور آقا        سه تا صلوات اعلا



تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : حنانه | نظرات

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز